نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |
زندگی ، تفاوت بین روزهای آسان و روزهای سخت است !
گاهی وقت ها آنقدر غرق مشکلات می شوی که خود را ته دنیا می بینی، آخر زندگی..
 گله مندی از زمین و زمان می شود کار هر روزت تا شاید کمی آرام شوی از دردهایی که در سینه ات انباشته شده است.
یک دنیا بغض ، اشک های شبانه ، تنهایی و درد می شود داستان همیشگی.
بعضی وقت ها هم هر کاری که می کنی نمی شود و خود را میان کوچه بن بست های زندگی دلشکسته و تنها می بینی.
 خب ، تقصیر تو هم نیست، بعضی وقت ها نمی شود هر چه که سعی می کنیم...
 
و گاهی می شود در خوشی آنقدر غرق می شوی که به کل تمام دردهایت، غم هایت و مشکلاتت را فراموش می کنی انگار از اولش هم، همین بوده حتی اگر یک روز باشد.
 زندگی هم بد دارد و هم خوب ولی در بین این تفاوت ها نباید خود را فراموش کنیم...
اگر روزی غرق خوشی هایت بودی دست دردمندان را بگیر و یاری کن و به یاد آور دردهای گذشته ات را.
اگر روزهای خوبت ورق می خورد از صحبت های درد آور رنج دیده ای دلخور مشو، سکوت کن به حرف هایش گوش بده و باز به یاد آور لحظه های بی قراریت را.
 اگر کسی بغض داشت شانه ایی باش برای اشک هایش، اگر درد دلی داشت سنگ صبوری باش برای دلش و باش هر آنچه که خود دوست داشتی برایت باشند.
و اگر در گذر روزهای سخت زندگیت کسی را غرق در خوشی دیدی ناشکری مکن و بدان
 " آخرش، یک روز خوب هم برای تو میاید "
 
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |
پسر پیش خود می گفت هیچگاه عاشق نخواهم شد و محال است به کسی دل دهم!
 همیشه شکست های عشقی دیگران را ابلهانه می دانست و به تمسخر می گرفت و سرزنش دوستانش شده بود کار هر روزش.
از کلمه های جدایی و تنهایی و سیگار سخت تنفر داشت و به خیالش کسانی که از  تنهایی و جدایی رو به سیگار آورده بودند را آدم هایی بی اراده و غیر قابل  بخشش می دانست.
روزها از پی هم می گذشت تا اینکه یک روز پسر احساس عجیبی در دلش داشت، انگار ته قلبش چیزی تکان می خورد.
تا به خود بیاید سخت عاشق شده بود و وابسته.
مدت ها گذشت و از آن چیزی که می ترسید سرش آمد و او مانده بود با عشقی نافرجام و شکست خورده.
دیری نپایید، تنهایی و جدایی سراغش آمدند و مانده بود پای یک دنیا درد و دلتنگی و خاطرات خاک خورده در ذهنش که با زخم های عمیق در قلبش به یادگار مانده بود و
خیره شده بود به سیگار در دستش که این روزها عجیب در دلش جا گرفته بود.
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

گاهی وقت ها باید زد به بیخیالی !
از بار مشکلات شانه خالی کنی !
دراز بکشی و ساعت ها به آسمان خیره شوی
پا روی پا بیندازی و هیچ کاری نکنی..!
یا اصلا، هر کاری که دلت خواست بکنی
مثل کودکی شوی،
بدوی، بازی کنی، فریاد بزنی، بهانه بگیری، بی هوا بخندی و هر وقت دلت خواست گریه کنی...
آری ! باید گاهی زد به بیخیالی !
آنقدر بیخیال که بتوانی لحظه ای زندگی کنی.

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

زن وشوهر جوونی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند

.........

اونا از صمبم قلب یکدیگرو دوست داشتند

..........

زن:یواش تر برو من میترسم

!

مرد:نه اینجوری خیلی بهتره

!

زن:خواهش میکنم.من خیتی میترسم

!

مرد:خوب.اما اول باید بگی دوست دارم

......

زن:دوست دارم.حالا میشه یواشتر برونی

.....

مرد:منو محکم بگیر

......

زن:خوب حالامیشه یواش برونی؟

مرد:باشه. به شرط این که کلاه کاست منو برداری وروی سرت بذاری.آخه نمیتونم راحت برونم.اذیتم میکنه

.

.

.

..

.

روز بعد روزنامه ها نوشتند

:

برخورد1موتور سیکلت با ساختمونی حادثه افرید

.

.

.

.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد.یکی از دو سر نشین زنده مونده ودیگری درگذشت

.....

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. بس بدون این که زن را مطلع کندبا ترفند کلاه کاست خود را بر سر او گذاشت و.خواست برای اخرین بار دوست دارم رو از زبون او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند

.......

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

دختر كوچولویی از دانشمندی پرسید

:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟...

دانشمند گفت:البته !... اگر كوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند

برای آن كه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند چون كه...

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چه طور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند آینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگ های محسور كننده ای هم می نواختند كه بی اختیار ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت "زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز می شود"

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

خدای مهربون من می شه تمومش کنی ذیگه ؟! اینجوری نمی شه که ، می شه ؟؟ این کره ی زمین خیلی مسخره است ، خنده ذاره ،دور خودش می چرخه ! مثه ما آدما .. ما فقط داریم دور خودمون می چرخیم ،همه چیز به شکل احمقانه ای پوچه

می دونی اگه یه چهار ضلعی بود من می رفتم تو کنج ترین گوشه اش ، تنهای تنها .. اونوقت می شدم گوشه گیر ترین آدم روی زمین تو ، دیگه هم هی بت غر نمی زدم که تمومش کن .. فقط زندگی کردن آدما رو نگاه می کردم .. می تونی واسه قسمت های گریه دارش رو من حساب کنی، قول می دم کنارت بشینم گریه کنم ، من اشکای نریخته ی زیادی دارم

!!

من دلم بدجور گرفته ازت .. راستی دلم باید از تو بگیره یا از این آدما ؟

 

خدا ی من اگه دلت واسم تنگ شده ، این روزا بهترین موقع است .. من آماده ام

..

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

در غار تنهایی خویش،

 

تاری می آویزم

تا که،

بی صدا در من بگذری

...

تا که،

بی صدا در من بروی

...

آری

 

در غار تنهایی خویش،

تاری می آویزم

تا که،

هیچ گاه نفهمی در من چه گذشت

...

تا که

در باران گریه هایم

هیچ گاه

چتری نخواهی

...

آری

 

در غار تنهایی خویش

پرده ای می آویزم

تا که

خاموشی من، نبینی

...

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

اگر اختیار است ،

اگر انتخاب است،

اگر بر تلاش است،

من چه کم گذاشتم که نشد

!

دیگر برای مصلحت جبری

 

چه حسابی ،چه کتابی، خدا؟

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

سلام ف اح ش ه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم

.

شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام

!

راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کنمن در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين

.

شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! ف اح ش هدعايم کن

سلام ف اح ش ه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم

.

شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام

!

راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کنمن در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين

.

شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! ف اح ش هدعايم کن     

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آبان 1392برچسب:, توسط سبحان |

زبانم بند آمد

چشمانم خاموش شدند

و دستهایم سرد و خسته ، تنها ماندند

می شنیدم اما انگار کر بودم

می دیدم اما انگار کور شده بودم

او رفته بود

و من ایستاده

تنها

زیر آسمانی که ای کاش می بارید تا چشمهای خشکم اندکی تر می شدند

او که رفت

قلبم ایستاد

روحم رفت

احساسم مرد

خاطراتم مدفون دقایق ام شدند

و هر روز گور لحظات را می شکافم و دوباره مدفون اش می کنم

هر روز بین برزخ عشق و نفرت

گاه به جهنم می روم و گاه به بهشت

و او رفت

زخمی که شاید هرگز جوابی نداشت

دردی که شاید هرگز تسکینی نداشت

و هر روز

بی احساس و بی تپش

نفس ام را نخ به نخ با سیگار های بی نفس آتش می زنم و خفه می کنم

و دیگر از ثانیه ها گذر نمی کنم

به آتش می کشمشان

تا همدرد سوختن من باشند ...

و زخم های قلبم را هر روز تازه تر می کنم

تا یادم نرود که عشق با من چه کرد...!

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.