

گاهی وقت ها باید زد به بیخیالی !
از بار مشکلات شانه خالی کنی !
دراز بکشی و ساعت ها به آسمان خیره شوی
پا روی پا بیندازی و هیچ کاری نکنی..!
یا اصلا، هر کاری که دلت خواست بکنی
مثل کودکی شوی،
بدوی، بازی کنی، فریاد بزنی، بهانه بگیری، بی هوا بخندی و هر وقت دلت خواست گریه کنی...
آری ! باید گاهی زد به بیخیالی !
آنقدر بیخیال که بتوانی لحظه ای زندگی کنی.
زن وشوهر جوونی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند
.........
اونا از صمبم قلب یکدیگرو دوست داشتند
..........
زن:یواش تر برو من میترسم
!
مرد:نه اینجوری خیلی بهتره
!
زن:خواهش میکنم.من خیتی میترسم
!
مرد:خوب.اما اول باید بگی دوست دارم
......
زن:دوست دارم.حالا میشه یواشتر برونی
.....
مرد:منو محکم بگیر
......
زن:خوب حالامیشه یواش برونی؟
مرد:باشه. به شرط این که کلاه کاست منو برداری وروی سرت بذاری.آخه نمیتونم راحت برونم.اذیتم میکنه
.
.
.
..
.
روز بعد روزنامه ها نوشتند
:
برخورد1موتور سیکلت با ساختمونی حادثه افرید
.
.
.
.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد.یکی از دو سر نشین زنده مونده ودیگری درگذشت
.....
مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. بس بدون این که زن را مطلع کندبا ترفند کلاه کاست خود را بر سر او گذاشت و.خواست برای اخرین بار دوست دارم رو از زبون او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند
.......
دختر كوچولویی از دانشمندی پرسید
:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟...
دانشمند گفت:البته !... اگر كوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آن كه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند چون كه...
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چه طور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند آینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگ های محسور كننده ای هم می نواختند كه بی اختیار ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت "زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز می شود"
خدای مهربون من می شه تمومش کنی ذیگه ؟! اینجوری نمی شه که ، می شه ؟؟ این کره ی زمین خیلی مسخره است ، خنده ذاره ،دور خودش می چرخه ! مثه ما آدما .. ما فقط داریم دور خودمون می چرخیم ،همه چیز به شکل احمقانه ای پوچه
می دونی اگه یه چهار ضلعی بود من می رفتم تو کنج ترین گوشه اش ، تنهای تنها .. اونوقت می شدم گوشه گیر ترین آدم روی زمین تو ، دیگه هم هی بت غر نمی زدم که تمومش کن .. فقط زندگی کردن آدما رو نگاه می کردم .. می تونی واسه قسمت های گریه دارش رو من حساب کنی، قول می دم کنارت بشینم گریه کنم ، من اشکای نریخته ی زیادی دارم
!!
من دلم بدجور گرفته ازت .. راستی دلم باید از تو بگیره یا از این آدما ؟
خدا ی من اگه دلت واسم تنگ شده ، این روزا بهترین موقع است .. من آماده ام
..
در غار تنهایی خویش،
تاری می آویزم
تا که،
بی صدا در من بگذری
...
تا که،
بی صدا در من بروی
...
آری
در غار تنهایی خویش،
تاری می آویزم
تا که،
هیچ گاه نفهمی در من چه گذشت
...
تا که
در باران گریه هایم
هیچ گاه
چتری نخواهی
...
آری
در غار تنهایی خویش
پرده ای می آویزم
تا که
خاموشی من، نبینی
...
اگر اختیار است ،
اگر انتخاب است،
اگر بر تلاش است،
من چه کم گذاشتم که نشد
!
دیگر برای مصلحت جبری
چه حسابی ،چه کتابی، خدا؟
سلام ف اح ش ه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم
.
شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام
!
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين
.
شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! ف اح ش ه… دعايم کن
سلام ف اح ش ه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم
.
شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام
!
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين
.
شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! ف اح ش ه… دعايم کن
زبانم بند آمد
چشمانم خاموش شدند
و دستهایم سرد و خسته ، تنها ماندند
می شنیدم اما انگار کر بودم
می دیدم اما انگار کور شده بودم
او رفته بود
و من ایستاده
تنها
زیر آسمانی که ای کاش می بارید تا چشمهای خشکم اندکی تر می شدند
او که رفت
قلبم ایستاد
روحم رفت
احساسم مرد
خاطراتم مدفون دقایق ام شدند
و هر روز گور لحظات را می شکافم و دوباره مدفون اش می کنم
هر روز بین برزخ عشق و نفرت
گاه به جهنم می روم و گاه به بهشت
و او رفت
زخمی که شاید هرگز جوابی نداشت
دردی که شاید هرگز تسکینی نداشت
و هر روز
بی احساس و بی تپش
نفس ام را نخ به نخ با سیگار های بی نفس آتش می زنم و خفه می کنم
و دیگر از ثانیه ها گذر نمی کنم
به آتش می کشمشان
تا همدرد سوختن من باشند ...
و زخم های قلبم را هر روز تازه تر می کنم
تا یادم نرود که عشق با من چه کرد...!